| |
|
|
سلام سلام
خووووبین؟به مدتی بنده هم اومدم اگر خبر داشته باشید که دارید امروز تعطیله منم اومدم واسه ی اپ از همه بچه هایی که برام نظریدن تشکر میکنم
بریم سراغ اپمون دلم واسه دوچرخه سواری یه ذره شده خیلی وقته کلاس نقاشی نمیرم دلم هوای بارون کرده اخه من بارون میخوووووووووامممم تو محلمون یه گربه هست جدا پیشی میفته دنباله ادم..بعد سرکارش بزاری که میخوای بهش چیزی بدی خیلی بامزست ![]() با چند تا دوستام زدم بهم..حالا واقعا به این جمله میرسم:اگر میخواهید در زندگی دوستانی باوفا و غمخوار داشته باشید خیلی دیرو کم با دیگران دوست شوید مدرسه عالیه دوسش دارم..همکلاسیامم خوبه خووووووووبن امسال یه ناظم جدید اومنده.. باز این بهتره دنبال یه رمانم..پیداش نمیتونم کنم اینم یه متن قشنگ يك مرد آمريكايي از دختر مورد علاقه اش در كابين يك بوئينگ 751 در حالي كه در فضا شناور بودند، خواستگاري كرد.اين مرد جوان به عنوان هديه تولد نامزد چند ساله اش، او را به يك سفر با هواپيمايي كه شرايط حاكم در فضا را شبيه سازي ميكند دعوت و سپس هزاران متر بر فراز دريا و در حالي كه هر دو در فضاي كابين شناور بودند ،از او خواستگاري كرد.
خواستگاري از طريق آگهي بازرگاني:
در 6 فوريه سال 2006 مليسا در حال تماشاي برنامه خود بود كه ناگهان تصوير راند روي صفحه تلويزيون او ظاهر ميشود و از او سوال معروف" با من ازدواج ميكني" را ميپرسد و مليسا هم كه بسيار ذوق زده شده بود همانجا جواب مثبت را ميدهد. اگر چه راند قادر به شنيدن آن نبود. برني
پنگ 26 ساله اهل نيو جرسي حدود يك ماه براي برنامه ريزي مجدد بازي تلاش
كرد و موفق شد كه طوري آن را برنامه ريزي كند كه زماني كه تيمي لي، دختر
مورد علاقه اش آن را بازي ميكند و امتياز بالايي كسب ميكند يك انگشتر
نامزدي صورتي بر روي صفحه به همراه سوال " با من ازدواج ميكني" پديدار
شود.
فعلا بای بای
این چند روز نمیدونم چی شده..چرا اینطور شد؟چی شد که اینطور شد؟؟ همیشه تنهاییو دوست دارم..خیلی زیاد کتاب ميخوانم خسته ميشوم ! حرف بزنم کم مياورم .. مينويسم نميتوانم ادامه اش بدهم .. راه ميروم دوباره می نشينم . نميدونم چرا؟ ابرها را امشب ديدی ؟ سنگين و سرد و سياه .. مثل دل گرفته من تو این چند روز ..چرا هروقت نظری متفاوت ميدهم عصبی ميشوی ؟ دلم پراست از گريه از هق هق که عمری ست پنهان شده بود . دلم تنگ است از روزهای شادی های محض .. دلم ميخواهد در خلوت شب های بی کسی قفسی بسازم از ميله های نامرئی و بنشينم در صفحه چوبی اش و بر سردرش بنويسم : ورود ممنوع دلم ميخواهد لحظه را به خاطر لحظه بودنش دوست بدارم و تو را به خاطر آنکه در اين لحظه هستی اما توانم نميرسد .. غصه هايم اجازه پرزدن نميدهد ! .. راست است که می گويند آدم دل شکسته ديگر به پا نميخيزد اين روزها هيچ کس نتوانست آرامم کند ....هیچکس پایان پــــــــــی نوشت1: بچه ها شاید فکر کنید دلتنگو ناراحتم.اما اینطور نیست...ولی من این متنـــو یه جای دیگه خونده بودم و دیدم واقعا مناسبه یه چیزیه.گفتم واسه تنوع اینطـور اپ کنم.ای بابا/هیچـــی نیست.دیدید تا حالا اینجوری اپ کنم؟نه!!واسه تنوع بود.ممــــــــــــــــــــنون
سلااااااااااااااااااااام/بعده یه مدت دوباره اومدم//خووووبین؟چه خبرا؟ با چند تا مطلب قشنگ) بازی که خودم ترتیبش میدم و بازی که توسط سوسکی جونم دعوت شدم اپ پر باری در پیش داریم..ولی برا اینکه سنگین نشه ادامه مطلب هم برید حالا بچه ها چه خبر؟تابستون خوش میگذره؟دوست دارین تموم شه؟اوضاع جامعه رو میبینید؟واسه ادم حوصله اپ نمیذاره..جوونای ایرانی دووووووستون دارم . ما پشتتونیم
خب بگذریم..بریم سراغ اپ مون شعر
چه می جويد نگاه خسته من ، چرا افسرده است اين قلب پرسوز ز جمع آشنايان می گريزم ، به كنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تيرگيها ، به بيمار دل خود می دهم گوش گريزانم از اين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پيرايه بستند از اين مردم كه تا شعرم شنيدند ، برويم چون گلی خوشبو شكفتند ولی آن دم كه در خلوت نشستند ، مرا ديوانه ای بدنام گفتند دل من ای دل ديوانه من ، كه می سوزی از اين بيگانگی ها مكن ديگر ز دست غير فرياد ، خدا را بس كن اين ديوانگی ها از فروغ فرخ زاد
زندگی چون گل سرخی ست...پرازخاروپرازبرگ وپرازعطرلطیف یادمان باشد اگر گل چیدیم... عطروبرگ و گل وخار هرسه همسایه دیواربه دیوار همند. و اما بازی
اول بازی سوسکی جووووووون: کلمات پراکنده : غزال.مامان.بابا.داداشی.یاسمین/درس/مدرسه/سرکاریا/دفتر شعرم.نقاشی..منطق/حقوق/بدمینطون/مسافرت/تنقلات بازی کردن/کوچولو/نینی/مزاحم/دانشگاه/ترش/چشمک/جوجه/تمساح/فرار نکن/ای بابا/نت/خنده./گریه/اشک/منو فراموش نکن/لجباز/مهربوووووووووون/میوه/پیتزا/رویا ی من/
حالا بازی من و لطفا جواب یادتون نره قسمت نظرات اول سوالا: دنیا رو چطوری میبینی/؟ وارونه احساساتی هستی یا منطقی؟ بیشتر منطقی..احساسات هم میاد گاهی..اما کم کینه ات اتیشش چقدره؟ 102 درجه زیر صفر
یه روز ابری هست:دوست داری بارون بیاد نم نم یا شدید:؟ دوست دارم بارون بیاد شدیدو برم زیرش خیس شم رویاهای شکننده ات؟ fragile dreams و اما تست در ابتدا یک سری سوال است که از شما پرسیده می شود و شما در آخر می توانید
تعبیر پاسخ هایتان را ببینید. در ابتدا یک کاغذ بردارید تا جوابهای خود را
روی روی آن بنویسید. آنچه را که به طور طبیعی به ذهنتان می رسد یادداشت
کنید. زمان لازم برای آن که خودتان را واقعاً در موقعیتهای گفته شده احساس
کنید، در نظر بگیرید. در غیر این صورت این آزمون جنبه علمی اش را از دست
خواهد داد. جواب سوالام تو قسمت نظرات یادتون نره.....فعلا
پی نوشت 1:واااااااااااااااااااااااااااااااای یه دفعه یادم افتاد امروز تولد هم داریم تولد اگه گفتی کیه؟ افرین میدونستم میدونید: تولد وبمه هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووورااااااااا رفتم تندی کیک خریدمو اومدم بفرمایید.تعارف نکنید وب جون قشنگم.همراه من توی یکسال تولدت مبارک یک سالگیت مبارک هوووووووووووووووووووووووووووووورررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
تولد تولد..تولدت مبارک.مبارک.مبارک.تولدت مبارک بیا شمع هارو فوت کن تا 100 سال(این بخواد 100 سالش بشه منم 116 سالم میشه هااا..ها ها)زنده باشی
bye bye
سلام اومدم اپ کنم/اما کوتاهو غمگین
واسه خواهرم ندا واسه خواهرمون ندا که شهید شد وا برادرهامون خدا روحشان را شاد کند دوستتان دارم این مطالبو خودم نوشتم خوشم نمیاد از جایی و از حرفای کسیcopy وpast کنم حرفای دلم هست شما هم کپی نکنیدو حرفای خودتونو بنویسید نه حرفای دیگرونو.....
هنگامی که فریاد میزدند: ندا نرو ندا نرو/ندا نترس/نترس/بمون/بمون.نرو..ندا نرووووووووووووووووووو ندایی که ارزو ها داشت ندایی که اامید خانواده اش بود ندای من: ندای من خواهر من
بنشين . مرو . چه غم كه شب از نيمه رفته بگذار تا سپيده بخندد به روي ما بنشين . ببين كه دختر خورشيد-صبگاه-حسرت خورد ز روشني آرزوي ما بنشين . مرو . هنوز بكامت نديده ايم بنشين . مرو . هنوز كلامي نگفته ايم بنشين . مرو . چه غم كه شب از نيمه رفته است بنشين . كه با خيال تو . شبها نخفته ايم بنشين . مرو . كه در دل شب . در پناه ماه خوش تر ز حرف و سكوت و نگاه نيست بنشين و جاودانه بازار من مكوش يك دم كنار دوست نشستن گناه نيست بنشين . مرو . حكايت (وقت دگر) مگوي شايد نماند فرصت ديدار ديگري آخر تو نيز با منت از عشق گفتگوست غير از ملال و رنج ازين در چه ميبري بنشين . مرو . صفاي تمناي من ببين امشب . چراغ عشق در اين خانه روشن است جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز بنشين . مرو . مرو كه نه هنگام رفتن است اينك . تو رفته اي و من از راه هاي دور مي بينمت به بستر خود برده اي پناه مي بينمت-نخفته-بر آن پرنيان سرد مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ خواب از تو اي گريز و تو از خواب در گريز يادمت نشسته برابر -پريده رنگ-با خويشتن-به خلوت دل-مي كني ستيز
می پنداشتم مرگ وداع است می پنداشتم مرگ سکوت است می پنداشتم مرگ سقوط است
می پنداشتم مرگ خیانت است
می پنداشتم مرگ اسارت است
می پنداشتم مرگ گریه است
می پنداشتم مرگ بیزاری است
می پنداشتم مرگ شکست است
می پنداشتم مرگ نهایت است
اما اکنون میدانم مرگ دریچه ای است
بسوی نور و آغازی بر یک پایان
باران می بارد و من بی اختیار یاد درس لطیف هفت سالگی افتادم: آن دختر(ندا) آمد . آن دختردر باران آمد . اما او نیامد! دیوانگی است؟؟ ببخش تو نیامدی! اصلا قرار نبود که بیایی و چه زیبا می شود کسی وقتی بیاید که قرار نیست... امروز بد جوری اسمون گریه میکنه شاید برای انها شاید.... برایشان فاتحه بخونید این تنها کاریه که ما میتونیم برای شاد بودن روح جوانشان کنیم خداحافظ
سلام خوبین؟ ممنون سر زدین عید رو هم پیشاپیش تبریک میگم امیدوارم شروع سالتون وپایان سالتون هم همیشه همراه با خوشی ها باشه اول از همه تولد یه دوست عزیزرو تبریک بگم با اینکه دیر شد ولی خب
ایشالله به خوبی و خوشی زندگی کنی و هرچندسال که دوست داری عمر کنی
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت. بخووونید قشنکه/امیدوارم خوشتون بیاد بيصدا در گوشهای آرميده و چشم به قاب خالی خلوتش دوختهاست. باز صدايی از ميان چارچوب٬ دل را به خود فرا میخواند. همان صدايی که دل در تمام اين سالها نتوانسته صاحب آنرا بشناسد.. به دل میگويد: آمدی؟ میگويم: آمدم. میگويد: پس هنوز راه را از ياد نبردهای. میگويم: نبردهام. میگويد: از آخرين آمدنت روزها گذشته. میگويم:گذشته. تحمل میکند. گويی تأمل میکند.. مبارزه می کنم. . .سخت مبارزه می کنم. .اما نمی دانم طرفم کیست. .خودم. .نفسم ..شیطان..؟! بعضی می گویند عشق است . .بعضی می گویند ٬توهم است و برخی . . می گویند .. .فریب شیطان. .! هرچه باشد مهم نیست ٬مهم اینست که اسارت است و من سخت از اسیر بودن متنفرم. . و شیفته ی آزادی . .چرا که خدایم آزاد آفرید پس باید بنده ای آزاد بمانم.
روز خوبی داشته باشید عزیزان ![]() سلام میخواستم امروز تولدم رو اپ کنم ولی متاسفانه به دلیل فوت پدر یکی از دوستان منصرف شدم.لطفا برای ارامش روح اون عزیز فاتحه ای بخونید
سلام به همگی خوبین ایشالله؟ ممنون سر زدین لطف کردین
خب اپ این دفعه هم شامل: 1-داستان 2بازی 3-شعر و جملات کوتاه 4-یه چیزی میذارم تو این قسمت
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
و اما بازی
بهترین دوستات که همسنت نیستن؟ خب زیاد هستن/اما رها خانومی میدونه فکر کنم
بهترین کسی که خیلی دوست داشتی باهاش دوست بشی و نتونستی؟ نمیدونم/شاید توی مدرسه...بازم رها میدونه
حدودا چه ماهی از سال عاشق دوستات و مدرسه میشی؟ والا یه دفعه میشه دیگه/من همیشه عاشق دوستای مدرسه وخود مدرسه هستم
ایا تا به حال دلت خواستی جمعه ها هم بری مدرسه؟ بله شده
حالا خود من چند مورد هم اضافه میکنم
15تا چیزی که دوست دارم 1-خدا 2-خانوادم 3-دوستانم/ 4-درس خوندن و ادامه تحصیل 5-ماشین روندن 6-کادو گرفتن و دادن 7-سورپرایز شدن 8-پیتزا 9-تمساح و مار و رتیل و عقرب سیاه/جوجه و سگ 10-sms ,و گاهی اوقات اینترنت 11-بازی تازه من و رها 12-ابی و قرمز 13-پیتزا 14و عاشق تنقلاتم خیلی زیاد 15-دوردنیا رو بگردم
15تا چیزی که متنفرم 1-شیطان 2-دروغ 3-تهمت 4-ادمای بی عقل 5-ادمای کنه 6-پیر شدن 7-فیزیک 8-غیبت 9-حرف های بی مورد وناپسند 10-مگس خب چون من ادم کینه ای نیستم همینا کافیه
هر کی خواست به حساب من بازی کنه/اما من از رها دعوت میکنم
و اما جملات کوتاه از بزرگان و شعر های قشنگ
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد
(دکتر علی شریعتی) گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند در سخت ترینها میتوان زیباترینها را افرید
و اما شعر کوتاه
دریا مرا باور کن ! مرا بفهم ! حتی اگر شده ... ... مرا ببلع ! من در کناری مانده ام !
گر کبریت فروش شوم ، کتاب هم خواهم فروخت به پای قصه ها سوختن ، چه گرما که نمی دهد !!! ![]() و اخرین شعر این مجموعهسکانس ِ آخر وجودم بد جور بوی زندگی می دهد . . . می خواهم بخوابم صعود نزدیک است حصاری نیست دیواری نیست ... می خواهم بخوابم . . . اگرچه ... ماه با چراغ های خاموش کاری ندارد ![]() ![]() و پایان. پی نوشت یک:
سکوتی گزنده
گفتم بهار ای دریغ
محتاج قصه هاي دروغين خويش نيست ما ذهن پاك كودك معصوم را با قصه هاي جن و پري و قصرهاي نور آلوده مي كنيم آيا هنوز هم دلبسته كالسكه زريني ؟ آيا هنوز هم در خواب ناز قصر هاي طلايي را مي بيني ؟ ![]() ![]() بای بای پی نوشت 2 سلام دوستان بعضیا سوال داشتند من چند تا وبلاگ دارم چون چند نفر دیگه هم به اسم هانا وبلاگ دارن/من فقط یه ولاگ دارم و همینه عزیزان
سلام..چیه تعجب کردین؟اخی.... سرم حسابی شلوغه ممنون بعضیاتون سر میزدید نمیخوام سخنرانی کنم فقط امیدوارم خوشتون بیاد از اپم و راستی عیدتونم مبارک
جملات زیبا 1) “ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم.” – سام کین 2) “من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت.” – جولیا رابرتز 3) “دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم.” – ناشناس 4) “زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است.” – آنتونیو دو سنت اگزوپری 5) “در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد.” –هانس نوون 6) “عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید.” –کی نودسن
-چه کسی رو از همه بیشتر دوست داری؟و از کی بدت میاد عاشق خدامو خانوادم و دوستام....از شیطان و ادم ها حق خور و دروغگو و دورو بدم میاد -نظرت درباره ی خصوصیات من چیه؟ (حتما جوابشو توی نطراتون بدین..هر کی نگه میفهمم نخونده اپمو -کدوم فصل رو از همه بیشتر دوست داری؟ تابستون و(چون تولدم زمستون..18 اسفند) -اسم بهترین دوستت چیه؟بهترین بهترین و باوفاترین دوستت برادرم -اگه قرار بود خودت سن خودتو انتخاب کنی چه سنی رو انتخاب میکردی؟ 20 سالگی -تا حالا شده نمره ی انضباطت توی کارنامه کمتر از ۱۸ بشه؟ نه..(شلوغ که خیلی هستم..اما چون خودم مبصر میشم..راحتتر شلوغی میکنم
پست شود وقتي از گلفروشي بيرون امد دختر کوچکي را ديدکه کنار خيابان نشسته و هق هق گريه ميکرد مرد از او پرسيد دختر کوچولو چرا گريه ميکني کودک گفت ميخواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم اما فقط ?? سنت پول دارم گل رز ?دلار است مرد لبخندي زد و گفت با من بيا من براي تو يک شاخه گل رز ميخرم تا به مادرت هديه دهي ..مادرت کجاست؟؟؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت انجا... ان قبرستان مرد به همراه دختر و يک شاخه گل رز به قبرستان رفتند کنار يک قبر تازه.... مرد دلش گرفت به گلفروشي باز گشت..و گفت ... دسته گلم را پست نميکنم خودم ميبرم و ??? مايل رانندگي کرد... تا به مادرش برسد.........
شعر ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازيهامن يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازيها زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازيها تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري بنازم همت والاي باز و، بي نيازيها به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را تو طفل هرزه پو، بايد كني اينتركتازيها تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها
صد ره به رخ تو در گشودم من
و عکس ها:
نظر یادتون نره
![]() ![]() ![]() ![]() گاهي وقتها چقدر ساده عروسک مي شويم نه لبخند مي زنيم نه شکايت مي کنيم فقط احمقانه سکوت مي کنيم ![]() ![]() ![]() سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ![]() ![]() ![]() ![]() خوبین گلای من؟ و هانا هم با اپ جدیدش وارد میشود گفتم بیام اپ کنم و دل خیلیارو شاد کنم ![]() چه خبلااااااااااااااااا؟با درسو..ایناااااااااااا؟ بریم سراغ یه داستان خیلی قشنگ![]() امیدوارم خوشتوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون بیاد ![]() ![]() چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو . صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد . روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت . مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد . هيچ کس اونو نمی ديد . همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود . از سکوت خوششون نميومد . اونم می زد . غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد . چشمش بسته بود و می زد . صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود . بدون انتها , وسيع و آروم . يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد . يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود . تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده . چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه . چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو . احساس کرد همه چيش به هم ريخته . دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد . سعی کرد به خودش مسلط باشه . يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن . نمی تونست چشاشو ببنده . هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد . سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون . دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد . و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد . يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست . چشاشو که باز کرد دختر نبود . يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد . ولی اثری از دختر نبود . نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو . چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه . .... شب بعد همون ساعت وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد . با همون مانتوی سفيد با همون پسر . هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن . و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو , مثل شب قبل با تموم وجود زد . احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه . چقدر آرامش بخشه . اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه . ديگه نمی تونست چشماشو ببنده . به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد . شب های متوالی همين طور گذشت . هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه . ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد . ولی اين براش مهم نبود . از شادی دختر لذت می برد . و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود . اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت . سه شب بود که اون نيومده بود . سه شب تلخ و سرد . و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده . دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد . اونشب دختر غمگين بود . پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت . سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود . دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه . ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد . نمی تونست گريه دختر رو ببينه . چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو به خاطر اشک های دختر نواخت . ... همه چيشو از دست داده بود . زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود . يه جور بغض بسته سخت يه نوع احساسی که نمی شناخت يه حس زير پوستی داغ تنشو می سوزوند . قرار نبود که عاشق بشه ... عاشق کسی که نمی شناخت . ولی شده بود ... بدجورم شده بود . احساس گناه می کرد . ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد . ... يک ماه ازش بی خبر بود . يک ماه که براش يک سال گذشت . هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت . چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت . و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود . ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ... آرزوش فقط يه بار ديگه ديدن اون دختر بود . يه بار نه ... برای هميشه . اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر با همون پسراز در اومد تو . نتونست ازجاش بلند نشه . بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش . بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره . دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه . دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون و برای خود اون بزنه . و شروع کرد . دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن . و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد . نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد . يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين . چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد . سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت . سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد . - ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟ صداش در نمي اومد . آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه : - حتما .. يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش فقط برای اون مثل هميشه فقط برای اون زد اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره دختر می خنديد پسر می خنديد و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد آروم و بی صدا پشت نت های شاد موسيقی بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد ![]() ![]() اخییییییییییییییییییییییییییییی.قشنگ بوداااااااااااااااا..نه؟خودم میدونم ![]() ![]() ![]() چند تا بیت شعر و مطالب اموزنده حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست ، خداوند در هر حضوری رازی
را برای کمال ما پنهان کرده است ، خوشا به حال ما اگر آن راز را در یابیم!!!! این شقایق را نگاه سرد پر پر می کند..... لذت می بری ولی با اونا به جایی نمی رسی !!!!! چارلی چاپلین: با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،رختخواب خرید ولی خواب
نه،ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه،می توان کتاب خرید ولی دانش نه،دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه و حااااااااااااااااااالا عکسا:
هوا هم یه خورده..مخورده سررررررررررررد شده مواظب باشین سلما نخورین
بابای منتظر نظراتووووووووووووووووووووووووووووووووووونم پی نوشت 1: سلامی دوباره به دخملای گل امروز 10 ابان روز من و شما دخملای ناناسی مبالک قربوووووووووووووووووووونتوووووووووووووووووووووووووووون
![]() عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش. و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش. عشق نه مالک است و نه مملوک ، زیرا عشق برای عشق کافی است . ![]() ![]() سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام خوبین؟ چه خبرا؟ میدونم دلتون برام تنگ شد ولی خب چه میشه کرد؟ راستی عید فطر هم مبارک اومدم امروز به سه دلیل اپ کنم: 1-تولد داداشیمه 2-3روز تعطیلی داریم 3-به خاطر شما جیگراااااااااااا ![]() خب تولد داداشه گلمه ![]() ![]() داداش ارمانم تولدت مبااااااااااااااااااااااارک ![]() تولد..تولد.تولدت مبارک مبارک..مبارک هوووووووووووووووورررررررررررررررررررررراااااااااا تقدیم به تو که بهترینی..عشقمی داداشی: چه لطیف است حس آغازی دوباره،
اینم کیکت داداش گلم![]() ![]() ![]() میدونم هیچ کدوم از اینا جواب زحمتایی که برام کشیدیو نمیدیووولی خب تحفست دیگه ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() همه دست به افتخار داداش مهربوووووووونم ![]() ![]() امیدوارم وارزو دارم و ایشا الله 9998888777654352سال زنده باشی با خوبیو خوشی ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() داداش ارمانم قربوووووووونت برم![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() وبریم سراغ دل نوشته یاااااااا نه؟ ![]()
ای دست ای مخمل نسیم ای بازگشته از سفر بیکرانگی : - از سرزمین پاک گیاهان مهرزی - ایکاش گرده های محبت را در ذهن سبز گونه ی من ، بارور کنی
. می گشودیم آرام ایکاش جکله های تنم را آهنگ عاشقانه می دادی آنگاه آن عاشقانه را از بر می خواندی ایکاش با من می ماندی روزی هزار بار من را به نام می خواندی ایکاش ...![]() ![]() ![]() خب جیگملااااااااااااااااای من چطووووووووور بووودن>؟ عالی مگه نه؟ مثه همیشه ![]() نظر یادتون نره شیطوووونا ![]() هانا![]() ![]() ![]() ![]() منتظرتوووووووووووووووووووووووووووووووووووونم گلا![]() كاش هرگزدرمحبت شك نبود ؛ تك سوارمهربانی تك نبود ؛ كاش برلوحی كه برجان دل است ؛ واژه تلخ خیانت حك نبود
سلام دوست جونای من؟خوفین؟مامان خوبه؟بابا چی اونم خوبه؟ خب مدرسه و دانشگاهم به سلامتی باز میشه من میام و سر میزنم بهتون ولی خیلی کن..میامو نظراتونو میخونمو جواب میدم بی وفا نشینا میگم چی چی اپ کنم؟داستان؟شعر؟ دلنوشته؟بازی؟ من خودم متولد اسفندم اینم تقدیم به خودمو اسفندی ها:
امروز میخوام یه داستان قشنگ از پائولو کئیلو..داستان کیمیگر از این نویسنده ی بزرگ محشر و عالی بود این قصه هم یه قسمت از کتاب شیطان و دوشیزه پریم هست... امیدوارم خوشتون بیاد
راه بهشت: مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تامردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…! پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟" دروازهبان: "روز به خیر، اینجا بهشت است." - "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم." دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "میتوانید وارد شوید و هر چقدر دلتان میخواهد بنوشید." - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است." مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود. مسافر گفت: " روز بخیر!" مرد با سرش جواب داد. - ما خیلی تشنهایم . من، اسبم و سگم. مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر كه میخواهیدبنوشید. مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانید برگردید. مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟ - بهشت! - بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نیست، دوزخ است. مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! " - كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میكنند!!! چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند...
قشنگ بود جیگلااااااااااااا؟ میدونم قشنگ بود این شعرم قشنگه بخوونید:
شب،
به حرمت روز آسمان را ترک می گويد
صدای ناله های سگ های ولگرد
در لايه های شب،
مفقود می شود و
جغد شوم
به ضيافت خواب می رود
تا روز بيدار شود
اين روز
برای من
سر آغاز جديد يک طلوع نيست
که من هنوز،
غرق در غروب لحظات گذشته ام
تمنای کودکی: کاش کودک بودم و غمم پارگی تن بیجان عروسک ها بود شادیم خوردن شیرینی و نقل آرزویم گل بود که بچینم آن را از دل باغچه ی کوچکمان و پدر هیچ نگوید به غضب و بخندد پر مهر و بگیرد تنگ در آغوشم دستهای پدرم چه بزرگ و است امین گیسوان مادر همه چون رنگ طلا کاش کودک بودم می دویدم شادان می پریدم بی غم و وجودم همه آکنده زمهر کوچه ی کودکی دیروزم همه با این امید که شوم زود بزرگ کردم طی لیک اینک افسوس لیک اینک حسرت که بزرگم و غمین که بزرگم پر درد که بزرگم بی عشق از تمام گذر ثانیه ها لحظه کودکیم را به تمنا خواهم
خب جیگملا چقدر شعرام قشنگ بود؟ حال کردین؟ منتظر نظراتونم خوشکلا |
|